وقتی هدایت و چوبک وبه تقریب دیگر نسل اولی ها شروع به نوشتن داستان کردند،الگوی از پیش تعریف شده ای وجود نداشت. ممکن است برای کسانی که با زبان های دیگر آشنایی داشتند بتوان الگوهایی در نظر گرفت اما به طور کلی الگویی از داستان جدید فارسی وجود نداشت .آن نویسنده ها بعدها به الگوهای داستان فارسی تبدیل شدند .این الگو شدن بیشتر مرهون عدم وجود داستان فارسی تا آن زمان بود و به همین دلیل حتا داستان های ضعیف نسل اول به عنوان الگو برای نسل های بعد معرفی شد .
نسل بعدی ،سرشاخه های مهم نسل اول یا بهتر است بگوییم دستاوردهای نسل اول را گسترش داد و خود به دستاوردهای جدیدتری رسید و الگوهای موفق روز به روز بیشتر و بیشتر شد .
در دوره ای که آن دستاوردها شکل می گرفتند،در طول زمان محتوا و فرم در هم ادغام شده ،نویسنده تلاش خود را برای بارور تر و کامل تر شدن فرم بیشتر می کرد .تسلط بر فرم، موفقیت مهم نویسنده است و کسانی که به این موفقیت دست یافتند آثارشان همان الگوی موفقی بود که به نسل بعد منتقل می شد.
انقلاب سال پنجاه و هفت گسست اجتماعی- تاریخی مهیبی پدید آورد و اغلب الگوهایی که تا پیش از آن از محتوا و فرم به یک اندازه برخوردار بودند ، ناگهان با فقر مضمون مواجه شدند درحقیقت فرم کمال یافته تا آن زمان آماده ی پذیرش محتوای جدید نبود و زمان باید می گذشت و نویسندگان باید می نوشتند تا کم کم بتوانند به فرم متناسب با مضمون جدید مسلط شوند .
در تلاش پیوسته برای رسیدن به وحدت فرم و مضمون جدید بود که اتفاقات جالبی افتاد و الگوهای انحرافی پدیدار شدند.وقتی بعد از انقلاب ،مضامینی چون خود انقلاب و جنگ می توانست آبشخور مناسبی برای برداشت های محتوایی باشد ،به دلایلی که بیرون از حوصله ی این مقال است مورد توجه نویسندگان قرار نگرفت و به گفته ی دولت آبادی زمان باید می گذشت تا انقلاب و جنگ در وجود نویسنده درونی شود تا بتواند اثری بر این محتوا بنا کند .
در عین حال و به موازات عدم توانایی بهره مندی از این مضامین ،زندگی روزمره و سوالات فلسفی- عقیدتی ،زمینه ی مناسب برداشت محتوا شد .نویسندگان بسیاری وارد این حیطه شدند به این دلیل که روزمره گی و سوالات فلسفی را پیش از این در خود درونی کرده بودند .اما فرم متناسب با این محتوا چه؟
فرمی که در دسترس نویسنده بود یا فرمی که در دایره ی توانایی نویسنده قرار داشت معطوف به سقف تفکر و احساس جاری در جامعه ای بود که شخص نویسنده در آن قرار داشت و از آن این مضامین را برداشت کرده بود .این فضا به شدت پیچیده و در عین حال به شدت ساده بود .پس فرمی پدیدار شد که نویسنده ها را - بی انکه خود بخواهند - وادار می کرد به همان سادگی یا به همان پیچیدگی فضای اطراف بنویسند .درک نویسنده از فضا چه بود که سیل داستان هایی چون چراغ ها را من خاموش می کنم به راه افتاد ؟ داستان هایی که به شدت به وجه ساده ی زندگی نظر داشتند .متولد می شویم ، می خوریم ، بزرگ می شویم و ...حرف آن ها و داستان آن ها البته درخور توجه بود چون زندگی اطرافشان همین بود و چیزی جز این نبود .در واقع گام گذاشتن در پیچیدگی های اجتماعی نویسنده را به وجوهی از اجتماع می برد که به سیاست خیلی نزدیک بود و خود به خود هزینه ی نوشتن بالا و بالا تر می رفت البته به جز مضامینی که در هیچ کجای این کره ی خاکی مشکلی به وجود نمی آورد.
مساله ی مهم این است که نویسنده پدیده ای جدا از اجتماع نیست .پیچیدگی های جامعه ی پس از انقلاب و جنگ پیچیدگی خاصی است و نویسنده تنها می تواند این پیچیدگی ها را در مضامینی پیچیده به ساده ترین شکل ممکن بیان کند .تلاش برخی برای گریز از این سادگی اجباری و رسیدن به حذف سببیت و خارج شدن از دایره ی علت و معلولی و گام گذاشتن به مرتبه ی پست مدرن در همین راستا تعبیر می شود .اما این نویسنده ها هم با تکه تکه کردن آثارشان نتوانستند از سببیت فاصله بگیرند . سببیت در عمق ذهن آن ها آن چنان خوش نشسته بود که همان تکه های کوچک شده ی داستان باز هم روایت گر سادگی زندگی اجتماع بود . آثاری چون استخوان خوک و دست های جذامی از این زاویه قابل طرح است .
موضوع چیست ؟موضوع این است که در حیطه ی مضمون نویسنده آزاد است که آن چه را که دوست دارد - قطع نظر از چاپ و نشر - بنویسد . اما در فرم نویسنده بیشتر از آن چه خیال می کند ذهنی کمال نایافته دارد . دوباره رسیده ایم به جایی که آثارمان با بنزین محتوا حرکت می کردند و فرم هنوز به کمال نرسیده بود.
حالا داستان ها را به دو دسته ی کلی ساده در فرم و محتوا و ساده در فرم اما پیچیده در محتوا می توان تقسیم کرد . ذهن نویسنده نسبت به اثرش آن چنان گره خورده و ایستا است که واضح ترین اشکالات فرمی را نمی بیند و موضوع آن جا سخت تر می شود که در مسابقه ی پاراالمپیکی شکل گرفته ،بالاخره دونده ی یک پایی زودتر به آخر خط برسد و اثرش جایزه بگیرد . سختی آن جاست که هیچ منتقدی نمی تواند برهیچ نقطه ای از اثر انگشت بگذارد وگرنه چرا نویسنده متوجه نیست که چند سطر بالاتر نوشته که توی آشپزخانه مشغول درست کردن سوپ است اما ناگهان همان شخص از روی صندلی بلند می شود و می رود ۱،چرا نویسنده متوجه ی این ضعف آشکار نیست ؟
چرا نویسنده ای نمی تواند بپذیرد که یک نقطه ضعف در یک اثر پر کشش وقتی به راحتی از دیده پنهان می شود ،به معنی عدم وجود ضعف نیست و گرنه چرا نویسنده ای کسی را در تاریکی شب به کوچه ی تاریک می کشاند تا در آن تاریکی سوسکی را در شکافی ببیند که چیزی به دهان دارد و بچه هایش برایش بالا و پایین می پرند۲ ؟ گو این که این ضعف ها آن قدر هم کوچک نیستند .
آن الگوی غلطی که گفته شد به این نکته معطوف است که نویسنده های ما انگار از روی دست هم دارند می نویسند - به تقریب شبیه شاعر هایمان - آن الگوی غلط درک نادرست از سادگی در نوشتن است . آن سادگی هولناکی که پر معنا ترین بخش های اثر را از معنا و احساس ساقط می کند و به موازات آن پیچیدگی کاذبی که نویسنده برای خود خلق می کند و در روایت این پیچیدگی به زبانی به شدت ساده متوسل می شود .آن جاست که پیچیده ترین مضامین فلسفی هم قربانی ندانستن می شود .ندانستن این که کجا پیچیده ایم و کجا ساده ؛اگر اساسن پیچیده باشیم.
۱-چهل سالگی - ناهید طباطبایی -نشر چشمه
۲- روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور -نشر مرکز
ازجمله مهم ترین ویژگی های اثر هنری منحصر به فرد بودن آن است . اگر هنرمندی بخواهد اثرش را باز آفرینی کند ،آن چه حاصل می شود ورسیون جدیدی از اثر خواهد بود که بی ارتباط با اثر قبلی موجودیت مستقل خود را دارد. اگر بخواهیم به همین ترتیب دیگر ویژگی های اثر هنری - واینجا مشخصا اثر ادبی - را فهرست کنیم می توانیم به قابلیت تاویل پذیری آن اشاره کنیم .اثر ادبی معنایی تام ندارد و هیچ بخشی از آن به تمامیت اثر اشاره نمی کند .به بیان دیگر هر بخش از اثر ادبی ،می تواند در عین استقلال اشاره ای در سوی مفهوم کلی اثر داشته و یا درعین استقلال اشاره ای کاملا متفاوت و مخالف به مفهوم کلی اثر ادبی داشته باشد.از این منظر هر اثر ادبی به شرطی به عنوان اثر قابل قبول و منسجم معرفی می شود که بین این اجزای همسو یا مخالف هم پیوندی ارگانیک برقرار باشد.به گونه ای که نتوان به آسانی بخشی از اثر حذف کرد حتا اگر آن بخش مفهومی متنافر با مفهوم کلی داشته باشد. خوب است همین جا نگاهی به هنرمند - نویسنده - هم بیافکنیم.تفاوت نویسنده با دیگران یکی هم در این است که نویسنده مدام در معرض آرامش و پریشانی است.او وقتی در آرامش قرار دارد مانند دیگران است اما وقتی به پریشانی می رسد - که دلایل پریشانی برای هر هنرمند منحصر به خود اوست - به شرط آفرینش اثر هنری دوباره به سازگاری و تعادل و آرامش می رسد.
هر هنرمندی در طول عمرش حتما دوره ای را گذرانده که درآن دوره سخت در احوال خود و جهان اطرافش دقیق شده و به کشفی از طینت خود و نیز مناسبات جهان نایل شده است.آن چه از طینت آدمی کشف شده و یا آن چه از مناسبات جهان به دست آمده ،در اثری تجلی می کند که هنرمند با آن به آرامش دلخواه - اما بسیار لرزان و شکننده - می رسد .مانند کشف روحیه ی فرزند کشی که افتخار آن تا ابد برای فردوسی خواهد ماند ویا از شرح کشاف انتقام و خیانت و میل به جنایت گرفته تا بخشندگی و لطف و دیگر ویژگی های نیکوی شخصیتی که در آثار ادبی جهان فراوان است.
شاعران وضعیتی متفاوت دارند .آنها بیشتر از نویسندگان به ناخودآگاهی نزدیک اند و بیشتر از نویسندگان از این حوزه برداشت می کنند.به همین دلیل است که می گویند شاعران همان هایی هستند که واقعیت وجودی شان را نمی توانند پنهان کنند .آنها نمی توانند بیرون از دایره ی حسی خود کاری کنند ،حرفی بزنند و یا حتا چیزی بخواهند.هرچه حس شاعرانه به آنها امر می کند،همان را انجام می دهند .شاعران هم با تنهایی آشنا هستند و در آن تنهایی است که درخود اندیشه می کنند تا بتوانند با معیار قرار دادن خود و اتصال با انرژی برتر یا شعور برتر - شعور بسیط انسانی - دستاوردی برای همه ی انسان ها فراهم کنند.
اکنون بیایید دوباره این نکات را مرور کنیم.اثر ادبی تاویل پذیر است.اثر ادبی قائم به خود است و اجزای خرد آن برخلاف حس اختصاصی شان ، پیوندی ارگانیک و معنا دار با اجزای دیگر و یا کل اثر دارد.اثر ادبی ، آیینه ی درک و فهم نویسنده از انسان و مناسبات انسانی است و گاه از آن چه آموخته و در او رسوب کرده تخته ی پرشی ساخته می شود تا در اثرش به کشفی نائل آید که پیش از این نمی دانسته و نیاموخته بوده.اثر ادبی متکی به زبان است و زبان در آن کارکردی غیرقابل اجتناب دارد .زبان در اثر ادبی در غایت استحکام بوده و متن به کلمات و ترکیبات جدید معنا می بخشد.بنابر این اثر ادبی می تواند از نخستین خاستگاه های واژه معرفی شود.نویسنده ی اثر ادبی ، کسی است که جهان را درک کرده و برای درک جهان به کسی متکی نبوده اگرهم از کسی آموخته در نهایت این خود اوست که تعیین می کند چه چیز مهم است و چه چیز مهم نیست . اثر ادبی یگانه است و کسی - حتا خود آفرینشگر - نمی تواند آن را تکرار کند.آیا کسی می تواند غزلیات حافظ را تکرار کند؟مولانا را در شور انگیزترین لحظات بی خودی؟آیا کسی می تواند هملت را تکرار کند؟آیا کسی می تواند خشم و هیاهو را تکرار کند؟
در امتداد همین سخن است که می گوییم می توان کتب مقدس را از این دریچه مشاهده کرد. کتب مقدس ،متونی سخت تاویل پذیر دارند .اجزایی گاه متنافر دارند که در نهایت ،با هم مفهوم کلی کتاب را می سازند.آن که کتب مقدس را به دیگران هبه کرده - پیامبران - دوره ی تنهایی را گذرانده و نیز کتاب مقدس پیشنهاد دهنده ی واژه ها و ترکیب های تازه ی زبانی است. آیا کتب مقدس ، آثار ادبی اند؟