موسیقی "شلپ شلوپ" متاسفانه ریشه در تاریخ موسیقی رادیو ایران دارد.موسیقی هنرمندانه ی ایرانی به دنبال رشد ممتد وتدریجی به موسیقی سالهای پنجاه کشیده شد و موسیقی سالهای پنجاه ٬فرزندی تحویل داد که همین موسیقی شلپ شلوپ امروز است.موسیقی سالهای پنجاه پیش از این از ازدواج با پدری دیگر٬طی سزارینی دردناک فرزند دیگری تحویل داده بود که به موسیقی لس آنجلسی مشهور شده است.
وقتی رادیو در حضور موسیقی ردیفی سنتی با آثار قمر و بدیع زاده و اجرای گروههای گوناگون موسیقی سنتی و تک نوازها متوجه خلاء موسیقی مردمی شد٬به دلیل نبود برنامه ی روشن٬"در" قلعه باز شد و خوانندگان طاق و جفت بی هیچ آزمونی - و تنها با آشنایی و رابطه - به رادیو سرازیر شدند.گو این که آن خوانندگان - بجز انگشت شماری که بر موسیقی ردیفی مسلط بودند- برای اجرای آثارشان نمی توانستند در همان آغاز ساز مخالف زده و آثاری به تمامی غیر سنتی ارائه دهند اما چون نمی توانستند چهارچوب های دشوار موسیقی ردیفی را در آوازهایشان رعایت کنند٬هرچه بیشتر به سوی تصنیف کشیده شدند و با نظر به تفاوت تعداد این خوانندگان و خوانندگان سنتی ٬طولی نکشید که تصنیف بر رادیو مسلط شد در حالی که پیش از این آواز اصل و تصنیف فرع موسیقی انگاشته می شد.
هرچه هست این آثار به ابتدایی ترین شکل توسط ارکستر اجرا می شد و اساسن هیچ تنظیمی در میان نبود در حالی که وقتی قرار است ارکستر کاری کند٬به موازات چندین نوازنده کسی هم لازم است که بر پایه ی نظم از پیش اندیشیده ای کار را تدوین کرده و به اجرا برساند.حالا که به موسیقی آن دوره گوش می کنیم به نظر می رسد که اغلب حتا دست نوشته ی مختصری هم به عنوان" پارتیتور" در میان نبوده است و بدیهی است که در چنین وضعیتی نوازندگان با اتکا به ذوق و استعداد خود با یکدیگر به طور ضمنی به توافق می رسیده اند و در نهایت با نظر خواهی از آهنگ ساز قطعات را اجرا می کرده اند.
در این شلوغ بازار نهار زده برنامه ی گل ها به کوشش مردان برجسته ای چون روح الله خالقی٬جواد معروفی و حسین ناصحی و دیگر بزرگان٬شکل گرفت که گاه برای اجرای یک قطعه ماه ها وقت می گذاشتند و به گفته ی تورج زاهدی تمام دانش خود از موسیقی غرب را هم چاشنی کار می کردند.اما عدم حمایت رادیو از این برنامه در کنار "آسان پسندی"مخاطب٬ اجازه نمی داد این فرم ارزشمند از موسیقی بین مردم گسترش درخور یابد.
پیش از آن سزارین کذایی هم خوانندگان پاپ میدان را از خوانندگان سنتی ربوده بودند.حالا بماند که این آثار در مقایسه با آثار قبل از خود بسیار نازل تر بود و نه تنها پارتیتور و تنظیمی در میان نبود بلکه می توان ادعا کرد که نوازندگان آن آثار٬آهنگ را از طریق گوش دادن به اجرای خام آهنگ ساز یاد می گرفتند و صبورانه با هم تمرین می کردند تا در نهایت به آهنگی که از قبل نمی دانستندچه چیزی خواهد بود دست یابند.اینجا ست که زحمت های مرتضا حنانه و کوشش شبانه روزی او با آثاری که توسط ارکستر فارابی اجرا می شد - نشان دهنده ی عالی ترین نوع ارکستراسیون و تنظیم - به بار می نشیند.اگرچه حنانه نتوانست همان نیمای گمشده ی موسیقی ما باشد اما توانست به اغلب علاقه مندان موسیقی نشان دهد که هر قطعه نیاز به تنظیمی درخور دارد که روی کاغذ نوشته می شود و همان است که مدت ها مورد دقت و تمرکز قرار می گیرد.کسانی که آثار حنانه را شنیده بودند دیگر نمی توانستندآهنگ هایی را که به ابتدایی ترین شکل ممکن٬ابتدایی و عاری از هر تنظیمی اجرا می شدبپذیرند .گو این که آنها اطلاع چندانی از کم و کیف جزییات فنی موسیقی نداشتند اما با اتکا به ذوق٬تفاوت این آثار را با آثار سطحی درک می کردند.
اینجا پای واروژان به میدان کشیده شد.او موسیقی دانی تحصیل کرده بود که مهم ترین دستاوردش برای موسیقی پاپ "تنظیم" بود.در واقع او توانست تنظیم را به اصلی غیرقابل صرف نظر در موسیقی تبدیل کندو پس ازآن بود که اهالی موسیقی برتنظیم گردن نهادند و به دنبال او کسانی چون منوچهر چشم آذر - برادر ناصر چشم آذر - آندره و آندانیک مسیر را ادامه دادند و زمانی رسید که مردم موسیقی مورد علاقه خود را با اجرایی می شنیدند که حساب شده و دقیق بود.
از آنجا که حنانه در تلاش بود تا بتواند تفکر نهفته در هارمونی موسیقی غرب را در آثارش بگنجاند٬آنچنان که شایسته ی او بود مورد اقبال مردم قرار نگرفت.در مقایسه با حنانه ٬واروژان نه تنها به این دلیل که فرهیختگی موسیقایی حنانه را نداشت٬بلکه چون می دانست مردماز هنر نخبه گرا دوری می کنند٬از تعمق هارمونیک خودداری کرد.در کارهای اوآنچه اهمیت داشت اجرای زیبای تمی بود که توسط آهنگ ساز ساخته می شد.برای نخستین بار پارت ها تقسیم بندی می شد و بخش های مختلف ارکستر چیزی می نواختند که در عین اختلاف تم ٬با هم به هماهنگی کامل می رسید.
همین موسیقی که پا در راه کمال گذاشته و اندک اندک به پیش می آمد٬ مادر همان موسیقی ای ست که درحال حاضر به موسیقی لس آنجلسی معروف شده است و نیز مادر همین موسیقی ای ست - البته از ازدواج با پدری دیگر - که فعلن می گوییمش موسیقی "شلپ شلوپ".
انقلاب وقفه ای در حرکت رو به رشد موسیقی ایجاد کرد و خوانندگانی که از ایران گریخته بودند در لس آنجلس گرد آمدند و این موسیقی به ضرورت شرایط سخت توسط کسان دیگری به زندگی پس از سزارین ادامه داد و به جایی رسید که حالا رسیده است٬پر از قار ٬پر از قور٬پر از قر!
در سوی دیگر با وقفه ای بیست ساله در ایران٬با باد خوردن و آب افتادن در موسیقی سال های پنجاه از یک سو و از سوی دیگر با اثر پذیری از موسیقی لس آنجلسی - به عنوان برادر بزرگ تر - موسیقی شلپ شلوپ شکل گرفت.
موسیقی امروز به دلیل الزام در رعایت پاره ای موازین و مناسبات در دایره ای افتاده است که مدام خود را و احوال خود را تکرار می کند.عمده ترین نو آوری در این دایره ی تنگ به تجربه های آهنگ ساز بر می گردد و میل او به ایجاد و به کار گیری افه های جدید صوتی. اما خود خواننده هم از میان این همه پیامبر جرجیس را انتخاب کرده و این غم انگیز است.ترانه سرا ها به کمک پمپ باد برخی نشریات بزرگ می شوند و آواز خوان ها عکس های مکش مرگ ما می گیرند و نوجوانان و جوانان وطنی همین یک چشم را غنیمت شمرده اند.
آنچه توسط نامجو ارائه شد٬تکانی به این فضای غمبار داد.نامجو با اتکا به هوش و درایت ذاتی خود٬پاشنه ی آشیل موسیقی پاپ را دریافت و راست به نشانه زد. او اشعاری انتخاب کرد که برای جذب و به تفکر واداشتن بی حس و حال ترین مخاطب هم کفایت می کرد و همین حسن انتخاب باعث شد آثارش مانند برگ زر دست به دست شود.
اگر نامجو این فرصت را به خود می داد که بین این آثار - که مجوز را در خواب می بیند - و آثاری که مجوز گرفته موازنه برقرار کند و مشق های زیبای او به سرعت به مخاطب نمی رسید٬با اطمینان و صد البته با تلخی می گویم که آن وقت ما خواننده ای یگانه می داشتیم.گو که نامجو در همین وضعیت هم برای ما و موسیقی پاپ ٬یگانه است اما در آن صورت شاید راه برای دریافت مجوز کمی هموارتر می شد و خود هنرمند از قبل آثارش بازخورد مناسبی می یافت.
آثار نامجو به تمامی بر گرده ی شعر زیبای آنها قرار گرفته و نقطه ضعف بزرگش موسیقی است.تصور کنید اگر "عقاید نوکانتی"٬"دیازپام"و دیگر آثارش با موسیقی نظم یافته ای مانند آن چه که در ترنج می بینیم ارائه می شد چه اتفاقی می افتاد؟دلتنگی از آن است که نامجو با ترنج درک موسیقایی خود را به معرض گذاشته است و مقایسه ی موسیقی ترنج با آثار دیگرش - که خواب مجوز می بینند - موجب دلتنگی ست.لحن گزنده ی نامجو در این آثار آن چنان هولناک است که ممکن نیست کسی آن ها را بشنود و در خودفرو نرود.مقایسه کنید:اول شلپ شلوپ ها:
*) شهزاده ی من رویای من کو...کو هم قبیله لیلای من کو
*)نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم...تو سرسپرده شی من جون به لب بشم
*)ن ن ن ن ن ن ن ن نداره ه ه ه ه...
و نامجو که با درد می خواند : ببین دیازپام ده خورانده اند...
و یا : تیغ و رگ ٬زجمجمه طپانچه بگذران...برآزردگی خود کمانچه بگذران
محسن نامجو ٬ دوست ندیده ی من ٬ در عمق تنهایی هایم چه خوب تو را درک می کنم و تو نیز چه خوب مرا و سکوت نسل مرا فریاد کرده ای...